اینقدر تورو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوست نداره اینقدر برات میمیرم قد یه دنیا خوبی قده هزار تا ستاره بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره اینقدر تورو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوست نداره وقتی نگاهم میکنی قشنگیاتُ دوست دارم حالت معصوم چشات رنگ نگاتُ دوست دارم وقتی صداتو میشنوم دلم برات پر میزنه ترس یه روز ندیدنت غمه بزرگه قلبمه
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 2:17 موضوع عکس | لینک ثابت
گفتم : خدای من ،
دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا
برشانه های صبورت بگذارم ،
آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : ای عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی
که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،
من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ،
اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم
تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ،
آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود
که ای عزیزتر ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،
پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،
بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،
می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده ی من بودی ،
چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ،
آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،
من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی
و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : ای عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت..............
این مطلب رو از یه وب دیگه برداشتم ولی خدا میدونه که درست حرفای دلم بود وخوشحالم که میتونم این متن رو بزارم تا شما بخونید
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 15:9 موضوع دل نوشته | لینک ثابت
سلام امشب بعد از مدتی یه اپ دارم نمیدونم بیام نت بازم یا نه ولی دلم میخواست از یکی تشکر کنم این چند مدته خیلی زندگیم قاطی شده بود خودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم با اینکه اینجا سر نزده بودم ولی همیشه نت بودم الانم خیلی خوشحالم که دارم زندگیمو تغییر میدم به یکی قول دادم نت نیام خب قبلا گفته بودم ولی بازم میگم من متاهل هستم یه دختر ناز دارم که 3 سالشه و از زندگیم خیلی راضی هستم شاید خیلی نه ولی دارم تغییر میکنم ودوست دارم حرفای دلمو اینجا بگم یه زمانی کارم این بود بیام واینجا مطلب بزارم وخوش وشاد باشم ولی بعد از نیمودن به این وبم اتفاقاتی برام افتاد که نمیخوام زیاد توضیح بدم ولی خیلی برام سخت و ناراحت کننده بود از دیشب تصمیماتی گرفتم که با اومدن وگذاشتن این اپ یکم زیرش زدم خب اینجا تنها جای هست که میشه بدون درگیری چیز نوشت وحرف دلو زد شاید هر کسی اینارو بخونه منو درک نکنه ولی برای کسی که نوشتم وقتی بخونه درک میکنه ممنونم خواستم اینجا ازت تشکر کنم که زندگیمو تغییر دادی طلوع دوباره رو بهم یاد اوری کردی شاید ناراحت بشی که اینجام ولی فقط من همینجا هستم تا بهت بگم ممنون ممنون وممنون واز خدا بخوام بهم کمک کنه برای یه زندگیه بهتر وزیباتر
ویه یا علی برای این زندگیه بهتر
هیچکی نمیتونه بفهمه
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 3:22 موضوع دل نوشته | لینک ثابت
سلام به همگی خوب شاید بعضی ها بگن کجا بودم ولی بودم نمیتونستم بیام وبلاگ ببخشید اگه بهتون سر نزدم خوب یه مطلب میزارم
يک فروشگاهي که شوهر مي فروشد تنها در نيويورک باز شده جائيکه يک زن
ممکن براي انتخاب يک شوهر آنجا برود.
مابين دستورالعمل ها در وروي يک توضيحي در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد . ( شما
ممکن است فروشگاه را فقط يک بار ويزيت کنيد )
6 طبقه موجود است با ويژگي هاي مردان که هر چه خريدار بالا مي رود ويژگي ها
افزايش مي يابد.
اما يه شرطي است : شما ممکن مردي را از يک طبقه ويژه انتخاب کنيد يا ممکن شما رفتن
به طبقه بالاتر رو انتخاب کنيد ؛ اما شما نمي توانيد به طبقه پايين تر برگرديد مگر
براي خروج از ساختمان .
طبقه يک : اين مردان شغل دارند و خدا رو دوست دارند.
طبقه دو : اين مردان شغل دارند ، خدا وبچه ها رو دوست دارند.
طبقه سه : اين مردان شغل دارند ، خدا و بچه ها رو دوست دارند وخيلي خوش قيافه هستند.
طبقه چهار : اين مردان شغل دارند ، خدا و بچه هارو دوست دارند ، خوش قيافه هستند و در کار خانه کمک مي کنند.
قبولش برام واقعا سخته ... باورم نميشه
هنوز او مي رود به طبقه پنج و شرايط را مي خواند.
طبقه پنج : اين مردان شغل دارند - خدا و بچه هارو دوست دارند ، مجلل هستند ، در کار خانه کمک مي کنند و حرکات قوي رمانتيک دارند.
او خيلي فريفته شد اما به طبقه ششم رفت و شرايط رو خواند.
شما 4363012 مين بازديد کننده ي اين طبقه هستيد ... در اين طبقه هيچ مردي وجود ندارد و اين طبقه فقط براي اين ساخته شده که ثابت کنه راضي کردن زنان غير ممکن است
با تشکر از خريد شما از فروشگاه شوهر ... لطفا هنگام خروج مراقب باشيد که زياد از کوره در نريد ... روز خوبي داشته باشيد.
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 16:31 موضوع طنز | لینک ثابت
سلام مگه چیه مگه من دل ندارم که برای خودم تفلد بگیرم خواب تولدم مبارک دیگه
خوب خواستم شاد بشین شاید با حضور شما منم شاد بشم شاید حالتون گرفته شه ولی من شادمممممممممممممممممم
خوب شما هم باشین
خوب از همه موضوع ها بریم کنار باید بگم تولدم مبارک







خوب خوش میگذره

خوب تولده دستا فراموش نشه
همه
همه
همه
همه
همه
همه دست












خوب حالا بریم برقصیم








بسه بریم کیک

اوممممممممم
...
خوب کیکش خوشمزه بود جای رو که کثیف نکردین حالا نظراتون رو بزارید ببینم
خوب من رفتم شمع فوت کنم
تا بیام نظرا ها بیا بالا هان کجا چیه قر کمره یا فنره
بابا جنبه داشته باش تا من بیام
چی ؟گروه موزیک اومده کجاست
وا خوب بخونید باشه
چی؟گروه موزیک بعدی کو کجاست
1








وای بسه قاطی میشه ها از من گفتن واز شما نشنیدن
خوب من رفتم که امادهعکس بشم
خوب بسه دیگه برید بای
تولد تولد تولدم مبارک
نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 3:43 موضوع دل نوشته | لینک ثابت
سلام شاید خیلی دیر شده ولی من مجبور شدم امروز یه اپ جدید داشته باشم اخه دیدم دنیا چقدر بی وفا شده من هر وقت نیستم میبینم بچه ها خیلی افتخار میدن بهم سر میزنن ولی حالا که من به همه سر میزنم هیشکی نمیاد من با همه قهرم 
مگه چیه
اعصابم خرابه ها
دیونم کردینا
خوب برین دیگه
وگرنه اینقدر میخورم تامنفجر بشم
خوب بیاین اشتی کنیم



نظر یادتون نره ها اگه هرکی نظر گذاشت ومن بیشتر نزاشتم بیاد شاکی بشه باشه










نوشته شده توسط رویا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 12:16 موضوع دل نوشته | لینک ثابت





سلام بچه ها
ببخشید من یکدفعه رفتم و وقت نشد براتون اپ کنم
و خبر بدم که میرم مسافرت ارومیه
من به همراه دخترم
و مادر همسرم
رفته بودیم
از اقایون یه هفته مرخصی گرفتیم
خوب یه زمانی احتیاجه
رفته بودیم خونه بردار همسرم
که مجرده و مشغول کار هست
والبته باید بگم جاتون خیلی خالی بود
مخصوصا متانت عزیز(خاطره)
ارش عزیز
ونرگسی جونو
و تو این مدت از دوستانی که بهم سر زدن ممنون
اقا رامین
و مهسا پیشی
نسیمه جون
لاله جون
که ادرس وبش رو برام نذاشت والبته ازمن خواستی ادامه داستان رو بزارم که در اولین موقعیت خوب میزارم نداجون عزیز
که حتما میام وادامه رو میخونم. ونظر میزارم. و میلینا عزیز
و علی عزیز
و از وب دنیای امروز
ونوشین عزیز
و محمد رضا (گامت تصویر)
وتمام دوستان .و در اخر از فرزانه عزیز
ویکی که خیلی بی معرفته اسمش امینه
معروف به زد دی اف
که دلم خیلی وقته براش تنگه
اون پرنس مغرور
واینکه امروز اولین روزه ماه مبارک رمضانه و به دوست داران حق تبریک میگم خوب اگه از هرکسی و من بدی دیدید حلال کنید .
خلاصه این ماه
ماه بخشش هست
وزمان خوبی برای گذشت
و همدلی و من الان که دارم براتون مطلب مینویسم
دارم از الان سحری میخورم
چون میترسم بیدار نشم.
دلم میخواد از خیلی چیزها براتون بگم ولی باید بخوابم چون فردا باید حتما باشگاه برم مدتی نبودم وباید برم جبران کنم پس یاران بای.





نوشته شده توسط رویا در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 0:56 موضوع دل نوشته | لینک ثابت







اینارو دزدیدم از بس خوشکل بودن حیفم میومد نزارم شما ببینید اگه دوست دارید بازم از این شکلک ها ببینید برید به گامت تصویر اینم ادرسش
حتما برید پشیمون نمیشید
نوشته شده توسط رویا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 1:38 موضوع دل نوشته | لینک ثابت
سلام به دوستان خوب خوب دیروز وقت نداشتم ولی امروز اومدم بگم دیروز سالگرد ازدواجم بود و روز خوبی رو گزروندم امروز یه مناسبت دیگه ای هم هت تولد خواهر زادهام هست مهسا جون عزیزم متولد ۱۳۷۴ هست و خیلی خانومه تو خانواده ما همه دوسش دارن و روی خانومیش و گل بودنش میشه قسم خورئ خیلی دوسش دارم و روز تولدش هیچوقت فراموشم نمیشه تولدت مبارک مهسا جون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

تولدت مبارک مهسا جونی
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 11:58 موضوع دل نوشته | لینک ثابت
بعد از اینکه تو خوب شدی من به علی گفتم برای 2 روز میرم پیش حسین ببینم چه جوریه اگه اوضاع خوبه تو رو ازاد کنیم .وقتی رفتم حسین خیلی داغون بود ولی مهدی داغون تر چون خودش رو خیلی تو این کار مقصر میدونست ولی خانواده تو همه چیز رو از چشم حسین میدیدند واسه همین حسین همه شهر رو چرخید . ونتونست از تو خبری پیدا کنه. بین برادرها هم شکرآب شده بود ولی یکم هم حسین احساس پشیمونی نکرد . ولی مهدی همش می گفت ای کاش حقیقت رو نگفته بود دلم واسه مهدی میسوخت . حداقل یکم از خودخواهیش کم شده بود .حسین پشیمون نبود که هیچ و اصلا خودش رو مقصر نمیدونست واین من و بیشتر جری میکرد و وقتی دیدم بامن بد رفتاری میکنه و خیلی راحت داره درمورد تو برای من حرف مزنه منم با خودم گفتم یکم دیگه باید. نگهدارمت تا خانواده تو اون و ادب کنند.واسه همین به علی زنگ زدم گغتم تو رو داشته باشه و خودم یه مدت تو خونه مهدی موندم مهدی خیلی پسر خوبی بود فقط نهار میومد خونه بعد از کلی صحبت وناراحتی اون میرفت. اخه مهدی خیلی زرنگ تر از حسین بود با درآمدش برای خودش خونه گرفته بود ومیدونی که ماشینم داره ولی... حسین فقط ول بود اوایل از این اخلاقش که به حساب من لوطی بود. خوشم میومد ولی دیگه اون خیلی زیادی لوطی بازی در می آورد خلاصه تو این مدت خیلی حسین عذاب میکشید خانواده توام که شده بود براش سوهان روح من باید برمیگشتم چون یک ماهی بود که اون جا بودم. اگه بیشتر میموندم بهم شک میکردن .روز برگشتنم فهمیدم بابات مریض شده و بردنش بیمارستان برای همین رفتم اونجا دیدم حسین گردنش کج کرده ومامانت داره بهش حرف میزنه واونم داره گریه میکنه ولی معلوم بود جوش آورده وحتی نمیتونست بگه اون روز بدبخت تو رو ندیده اگه میگفت قضیه لو میرفت. من خوشحال بودم. وبرگشتم ببینم چی میشه؟ تصمیم گرفته بودم .بعد از مدت کوتاهی بفرستمت ولی همه چیز عوض شد. بعد از یک هفته که همه چیز آماده بود. که تو برگردی .حسین اومد خونمون از دیدنش تعجب کردم .ولی نمیتونستم کاری کنم . و برگشتن تو به تاخیر افتاد. از طریق حسین فهمیدم.بابات خونتون رو فروخته وبه خونه دیگه اسباب کشی کردن بعد از این یک سال که گذشته بود اونا از اومدن تو صرف نظر کردن . ولی غمگین بودن حسینم مثل اونا دیگه منتظر اومدنت نبودحدود دو ماهی حسین اینجا بود و دوباره مثل گذشته بهم نزدیک شدیم میخواستم بهش نزدیک بشم که ازش انتقام بگیرم . با علی مشورت کردم اونم گفت من با حسین ازدواج کنم بهتره اونوقت میشه یجوری حالش رو گرفت. منم بعد ازد2ماه که کلا از گم شدن تو یک سال و چهار ماه میگذشت تونستم با حسین اذواج کنم بعد از عروسی حسین یه مدتی پایین بالا کرد تا موفق شد کار هارو درست کنه و بریم آلمان پیش نوشین منم با علی صحبت کردم بعد از رفتن ما تو رو ببره یه جای دور آزاد کنه که نتونی بفهمی کار کی بوده بعد یه پولی بهش دادم که خودش هم یه مدتی بره دوبی اونم موافقت کرد .ولی بعد از سه ماهی که تو المان بودم تونستم بهش زنگ بزنم ولی جواب نداد. موبایل و هر جای که بشه ازش سراغی گرفت.بعد با خودم گفتم حتما رفته دوبی شماره موبایلش رو عوض کرده بعد زنگ زدم خونه مامانش ازش سراغ گرفتم اونام خبری ازش نداشتن خیالم یکم راحت شد فهمیدم تو رو آزاد کرده زنگ زدم به مامانم و از اون پرسیدم گفت خبر نداره از مامانم خواستم یه خبری بگیره اون بدبخت که خبر نداشت گفت بابا اونجا به شوهرت بچسب مرض داری خبر بگیری کم این مدته زجر کشیدی به تو چه خوب اینم از مامانم نمیدونستم چی کار کنم با اینکه پیش حسین بودم ولی همیشه فکرم پیش تو بود .بعد از هشت ماهی که تو آلمان بودیم اینقدر به حسین گیر دادم که من و بفرسته یه مدت کوتاه ایران تا مامانم رو ببینم اخه میگفتم تو هم با من بیا میگفت نه تعجب کرده بودم . اون به این راحتی نمیزاشت. من بیام خلاصه راضی شد.و من وقتی اومدم یکراست رفتم پیش مهدی و فهمیدم از تو خبری نیست . اومدم شهر خودمون و رفتم سراغ علی دیدم نیست تو ماشین منتظر موندم ببینم شاید کسی بیاد بعد از دوساعت دیدم بله داره میاد ولی منو ندید تا رفت داخل خونه خواست در و ببنده من پریدم تو با تعجب من و نگاه کرد . و گفت تو گفتم اره رفتیم تو خونه ازش پرسیدم چرا مهتاب رو نفرستادی دیدم زل زده تو چشام و بهم میگه دوسش دارم اگه اون بره من به امید کی از خواب بیدار شه اونم که صورت من و دیده اگه ندیده بود میرفتم خواستگاری و به هر صورت که میشد با هاش ازدواج میکردم ولی حالا که اون مال من نمیشه منم نمیزارم اون بره منم که هر کاری کردم مخفی گاه تو رو بهم نشون نداد و منم باید برمیگشتم .بعد از رفتن 3الی4 ماهی بودم ولی حسین دوباره ادا اصول در اورده بود کم کم بهش شک کردم بعد از تعقیب کردنش فهمیدم بله یه خانون خوشکل برای خودش تور زده و اونم زرنگ ازش حامله بود و منم برگشتم بدون اینکه ازش طلاق بگیرم بعد اومدن رفتم رو مخ علی که بزاره نشد مجبور شدم با مامانم در میون بزارم و اونم که این روش رو برام در نظر گرفت و با علی صحبت کرد. قانعش کرد که اینطوری نمیشه خلاصه از مهدی خواستی بدونی تو این 3 سال پیر شده . مواظب خانوادهات هست خواهرت با دوست مهدی ازدواج کرده .و منم دیروز به مهدی زنگ زدم و گفتم پیدات کردم و قرار شد فردا بیاد دنبالمون تو رو ببره خونه و منو ببره تحویل پلیس بده اینم روزهای گمشده مهتاب خانوم به این مزخرفی تو توی این مدت اینجا بودی . و به جای انتقام من از حسین اون حسابی حالمو گرفت ولی خدا بزرگه شاید..... داستان ادامه داره
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 13:20 موضوع ّداستان | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام.رویا هستم امیدوارم لحظات خوبی تو این وب داشته باشین.
ورودی دیگر وبلاگ:
www.roya.wez.ir
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY